تبليغاتX
دقدقه های وحشی
شعر
سلام خواهشمندم بعد از خواندن نقد بفرمائید چرا که نظرات شما  بی گمان سبب بهتر بودن اثر بعدی میشود متشکرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:2  توسط زینب بیگم نورمحمدی   | 

من از نهایت صد ها بهانه  لبریزم

اشارتی بکنی تا ستاره می خیزم

تمام صحن دلم را دوباره بی لبخند

هبوط می شکنم تا ترانه سرریزم

تو در کنار که هستی که آسمان بی ما

غزل شکستم و بی تو خدای پائیزم

تو آن همیشه ای و من منم من تردید

که از دقایق زردم خزان می آویزم

تو آفتابی و بی سایه ام کنار خودم

میان وحشت تردید شکوفه می ریزم

چقدر بی تو نشستم کنار دلهره ها

غزل ترین تو بگو تا کجا به پا خیزم

رهاتر از دل دریا مثل ترین اعجاز

چگونه حجم تو را تا خدا نیاویزم

تو از نهایت لبهات ماه بارانی است

و این منم که دوباره ،ترین گلاویزم

ثانیه هایم را دزدیدی که

بنشینی به جای آفتاب خالی دفترم

نه ؟

دیگر هیچ طعمی

بوی شبدر نمی دهد

حتی شبدر

پیچ خورده ام لابه لای نورون های عصبی

و آستانه آشناییمان به درد تصویر های نامفهوم مبتلت شده است

دختری زیر پوستم جیغ می کشد

استفراغمی کند از دلهره ، روی بی تابی

دقدقه های لاجوردیم

واژه ها دچار بی تفاوتی شدند

و سعی می کنند مرا

بچکانند در

خلوت توت فرنگی

من که همیشه نمی توانم سیب باشم

آرزو می کنم هندوانه ها را در لحظه هایی که دیوانگی هایم را مادرم می شمارد

کال

می افتی ، روی تصویر های اسکیزو فرنیم

و از کسالت

باورم را به تصویر های چند لایه می کشانی

.....مگر نیست

که تو نیستی

و من که  همیشه نمی توانم سیب باشم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:3  توسط زینب بیگم نورمحمدی   |