که دختری ناخوانده ماند
و
نا نوشته ترین حرفت هایت را زیر باران چتر می کرد
تقدیم به ................
حال و هوای زندگیم زیرو رو شده است
حسی شبیه بودنت ، یک آرزو شده است
در انعکاس خسته این چشم ناگزیر
زیبای من ، همیشه یک جستجو شده است
در سایه سار خلوت این چتر ییر هم
آبی ترین نمایه در این برکه رو شده است
بوی تو را گرفته تنم ، ذهن رختخواب
انبار ریزش نوسان های مو شده است
تیر است صورت فلکی ، برج مشتری
در بغض غربی سیلان ، بی سبو شده است
۱۰ روز مکث سفیدی که خسته است
تزریق در اصالت یک گفتگو شده است
من در هزاره ی تبری آهنین شکست
ابلیس با تصور ایمان ، وضو شده است
تا پوپک همیشه
سراسر سکوت و درد
مار حلقه بزند
داس فرود آید ، روی حجم دو گانگی
دست آزادی را از آنسوی فرامن بیرون بیاورد
و پنجره ای بی پایان به سمت انرژی بگشاید
موهای روحش را گیس کند
شاید بتواند
آشفتگی هایش را جارو کند
و تصمیم بهتری برای خاک گلدان مغزش بگیرد .
دست پرنده ای که نیست
از سر شاخه های سینه ام
به سمت چشم هایت اوج بگیرد
توت میچکم
و
آهو می دوم
از تل ماسه های سینه کش
تا مراتع دست هایت
رامم کن
یا بیا بکر بدویم تا اصالت باروت
و شکارچیانی که
آرزویشان نشانه گرفتن گرده هایمان شده است .
دلم می خواهد خودم راخیس کنم
مثل بچه گی هایم
نه با خیال های بچه گانه
با کف بروکراسی های عاشقانه در مای بی بی های فلسفه
مکثی سفید :
دستهایم را
به بنفش آبی ها پیوند می دهی
شاید بتوانم پریزادی باشم که
روزی آرزوی کشیدنش را داشتی .