تبليغاتX
دقدقه های وحشی
شعر

خدا صوت می زند و من از دریچه لانه کبوتری قلبم گوسفندان را به بهانه دیدنت به چرا

می برم .سلام ببخشید که دیر به روز شدم با خودم درگیر بودم .

--------------------------------------------------

ساعت موازی یک ایستاده

سپید می رقصم و سیاه بلند می شوی

با دامن چین داری

که دخترانگی ات را به آن آویخته ای

کمر باریک می کنی

تا

دنده های قابل شمارش

تا هیکلی ماهواره ای بسازی و به تبسم خورشیدم حواله دهی

حالا پوست حساست جیغ می کشد

زیر بار نمایه های رنگی  

[-مست شده بود و از اصالت نمی افتاد

سگ پدر]

به دورو برم نگاه می کنم

تو روی میز بیلیارد

۳ سال نوری بیهوش شده ایی

در حالی که

ساعت عقربه هایش را خورده است

ومن در بین اشراف زادگان بنفش

به هم آغوشی گلبول هایمان فکر می کنم

و

تصویرهای سیال را بو می کشم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:35  توسط زینب بیگم نورمحمدی   |