دست پرنده ای که نیست
از سر شاخه های سینه ام
به سمت چشم هایت اوج بگیرد
توت میچکم
و
آهو می دوم
از تل ماسه های سینه کش
تا مراتع دست هایت
رامم کن
یا بیا بکر بدویم تا اصالت باروت
و شکارچیانی که
آرزویشان نشانه گرفتن گرده هایمان شده است .
دلم می خواهد خودم راخیس کنم
مثل بچه گی هایم
نه با خیال های بچه گانه
با کف بروکراسی های عاشقانه در مای بی بی های فلسفه
مکثی سفید :
دستهایم را
به بنفش آبی ها پیوند می دهی
شاید بتوانم پریزادی باشم که
روزی آرزوی کشیدنش را داشتی .